
چند وقت ميشود....هر چه قصه....هر چه شعر.....
با دلم.....قهر كردهاند....
جاده..... آفتاب.....گل....عابر پياده.....
خانهها.... درختها.....پرندهها......
هر كه.....هر چه را نگاه ميكنم .....
خسته و كلافهاند.....
حرف تازهاي بزن!....
شعر تازهاي بخوان!.....
حس تازهاي به من بده!....
تا دوباره پا شوم.....
تا دوباره چون كبوتري....
توي آسمان رها شوم.......
چند وقت ميشود.....
عشق در دلم قدم نميزند!....
هيچكس.....
دست بر دلم نميزند.....
چند وقت میشود که رفتی؟.....
از آن روز دلم دگر شاد نمیشود.....

زیر بارون گریه کردم که نبینی...که نبینی...گریه هامو....
نشنوی بغص صدامو....نبینی شکستنامو تو خیابون....
تک و تنها راه میفتم که نگی...که نگی دوست ندارم...
نگی باورت ندارم....
نگی که تنهات میذارم....
نمیخواستم که بدونی...که بدونی که من از دوریت میمیرم...
سرده گونه های خیسم...وقتی که بارون میگیره...
یادته بهت می گفتم...که می گفتم نری و تنهام بذاری....
گفتی رسم روزگاره موندنه یه قاب خالی...
وقتی بغضم شکستی و زیر بارون گریه کردم....
نمیخواستم که بدونی هنوزم عاشق تو هستم...
چشامو به دنیا بستم....هنوز هم به پات نشستم....
هنوزم عاشقت هستم...
به همون چشای معصوم...به همون قلب شکسته....
به خدا قسم که قلبم پای عشق تو نشسته....
به همون دستای گرمت...به نگاه مهربونت...
از روی اجبراره که میرم...که میرمو قلبمو ازت میگیرم....
میرمو تنهات میزارم....تو گذشته هام میمونم....
میدونی وقتی که رفتی ندیدی...ندیدی که بیقرارم...
از همون روزای رفته...من هنوز خبر ندارم....
میدونم وقتی که رفتی ندیدی که بیقرارم....
دست تکون میدم و میرم...جلوی چشات میمیرم....
میرم و تنهات میزارم....خداحافظ و میگیرم...


